چه می شد چلچراغ کوچه‌ی مازود بر می‌گشت

به پایان شب تاریک و قیراندود بر می‌گشت

 

سرودآسمان را هرکه می خواند بدآهنگ است

خدایا کاش یک شب در زمین داود بر می‌گشت

 

همان مردی که دستارش به رنگ سبز دریا بود

نگاهش تازه‌تر از فصل گل‌ها بود بر می‌گشت

 

همان چشمی که در باغ غزل نقش آفرینی کرد

به روی شعرمن امروز در بگشود بر می‌گشت

 

پس از این بادهای هرزه‌گرد فصل بی‌رنگی

نسیم روح بخش چشم آن موعود بر می‌گشت  

 

 ...........
با توام ای دشت بی پایان سوار ما چه شد
یکه تاز جاده های انـتظار ما چـه شد

آشنای «لافتی الا علی» اینک کجاست؟
صاحب «لا سیف الا ذوالفقار» ما چه شد؟

چارده قرن است چهل منزل عطش پیموده ایم
التیام زخم های بی‌شمار ما چه شد؟

چشم یوسف انتظاران را کسی بینا نکرد
روشنای دیده امیدوار ما چه شد؟

ذوالجناحا! عصر ما چون عصر عاشورا مباد
دشت را گشتی بزن، بنگر سوار ما چه شد؟

باز ای موعود! بی تو جمعه ای دیگر گذشت
کُشت ما را بی قراری! پس قرار ما چه شد؟

می نشینم تا ظهور سرخ مردی سبزپوش
آن زمان دیگر نمی پرسم بهار ما چه شد؟

 

*******

 

جز رحمت چشمان تو، دنیا چه می‌خواهد

تشنه به غیر آب، از دریا چه می‌خواهد

حالا که موسایم شدی راهی نشانم ده

غیر از نجات، این قوم از موسی چه می‌خواهد

شاید بپرسی از چه دنبال دَمَت هستم

دل مرده نوعاً از دَم عیسی چه می‌خواهد؟

پیغام و پس پیغام یعنی یاد ما هستی

مجنون جز این پیغام، از لیلا چه می‌خواهد

پیراهنی بفرست شاید زنده ماندم من

جز دل خوشی، یعقوب نابینا چه می‌خواهد

تا کیسه ما پر شود احسان تو کافی است

مسکین به جز خیرات از آقا چه می‌خواهد

چیز مهمی نیست این که ما چه می‌خواهیم

باید ببینیم آن جناب از ما چه می‌خواهد

ای انتقام پهلوی پشت درِ خانه

غیر از ظهور تو مگر زهرا چه می‌خواهد

********

در باره حضرت زهرا سلام الله علیها

اسبی سپید از دور می آید، سوارش ... مامِ موعود.

اینک سلام ای آسمانِ ماهتابی، داغ ... بدرود!

مردی اذان می گوید آنجا، پشت آن سنگینیِ محض.

در هیأتِ یوسف ... به رنگِ خضر، با آهنگِ داوود

آلِ گلِ سرخ اند اینان، این حمیرا شعرِ سبزی ست!

زخمِ زبانی مانده بر دلها که خواهد یافت بهبود

«فصلِ ستاره برشمردن نیست» قرصِ ماه فرمود

یک عدّه در خوابند امشب، عدّه ای بدنام و مطرود

هر چنداینجا خشکسالِ عاطفه، قحطیِ عشق است

می جوشد از اندوهِ مکتوبِ زمین، صدچشمه صد رود

طاها بخوان کوثر ... بیا کوثر بخوان طاها که انگار

اسبی سپید از راه می آید، سوارش ... مامِ موعود

*****

خورشید در میقات دود(نذر حضرت رقیه س)

در پیچ و تاب تازیانه، احساس سردِ یک فرود است

این بار تا صد می شمارم، خم می شوم، پشتم کبود است

پیراهنم، پیراهنم، وای! شلاق را تسلیم کرده است

هر چند بعد از آن دچار کمبود نقش و تار و پود است

می ایستم بر روی زخمم، شلاق! تکراری است شلاق

می ایستم بر روی حرفم، جایی که پایانِ سرود است

آیینه ها را می شمارم، شلاق جاری می شود باز

در هُرمِ این ظهر عطشناک، خورشید در میقات دود است

خون می چکد از زخمِ شلاق، پر می شوم از عطر رفتن

می پرسم ازپرهای خورشید،پروازمن دیراست؟زوداست؟!

گلدان احساسم شکسته، از های و هویی نابهنجار

تف می کنم بر ساحل رنج، لعنت به هرچه شطّ و رود است

خاک از لهیبم گُر گرفته، خورشیدِ خون آلود آنجاست

دردستهای آل شیطان،نفرین چه شد؟حرف از درود است!

با گامهایی رو به تردید، آهسته می چرخم به آنسو

در سینه گودال انگار! خونخواهی از بود و نبود است

یک ساعت از توفان گذشته، گم می شوم در موج سُم ها

یک بارِ دیگر می نوازم، چنگی که چنگی بر وجود است

آن مرد بی سر، آن غریبه، آن آشنا، آن مرد بی سر

یک رکعت ازخون،سجده ای سرخ،بی سردوباره درسجوداست

بگذار حرفم را بگویم، هر چند می دانم که آنجا

در پیچ و تاب تازیانه، احساس سردِ یک فرود است